Tuesday, 8 April 2014

آخرین روزهای انتظار

امروز 18 ژانویه ساعت 10.30 بیمارستان وقت داشتم و بابا جون من و مامان جون و رسوند بیمارستان وقتی رفتم داخل و دکتر من و معاینه کرد گفت که نی نی چرخیده والان سرش بالاست و اریب قرار گرفته پس دیگه نمیتونی بری خونه و باید اینجا بمونی تا فردا سزارین بشی .
سونو انجام داد وheart beat تو چک  کرد و گفت همه چیز خوب وفرشته من سالم .
فرشته کوچولوی مامان هم مثل مامان دلتنگ بود که زود تر به دنیا بیاد ، 1 هفته زودتر

هم خوشحال بودم هم نگران ، خوشحال از این جهت که هدیه مون و 1 هفته زود تر میگرفتم و نگران که نکنه خدای نکرده اتفاقی بیوفته.
من موندم بیمارستان و الان ساعت 9.40 شب و اجازه ندادن بابا پیشم بمونه من هم باید دیگه بخوابم آخه فردا قراره نی نی مون به دنیا بیاد و تحت نظر تا فردا برم برای سزارین.
خیلی خسته بودم و زود خوابم برد تا فردا که صبح ساعت 6 باید آماده میشدم تا نی نی مون به دنیا بیاد من رفتم  اتاق عمل تا فرشته نازنینمون به دنیا بیاد و مامان جون پشت در اتاق با چشمای خیس و نگران دخترش که سالم بمونه وبچه اش و راحت به دنیا بیاره و من نگران پسرم که سالم به دنیا بیاد ، این چه حسی که مامانا همیشه باهاشون، نگرانی برای بچشون، مامانم برای دخترش و من برای پسرم.

وقتی رفتم داخل اتاق قبل از سزارین 1 بار دیگه سونو انجام دادن که دیدن این وروجک ما برگشته سر جاش و دکتر خندید و گفت پسرتون خیلی فعال و ما خوشحال شدیم از اینکه همه چیز بگشت به حالت اول ،
دکتر گفت اگر بخوای میتونی سزارین نشی و من هم قبول کردم پس دوباره برگشتم به اتاقم تا فردا صبحی دیگر تا برم به استقبال فرشته کوچولو .

انتظار و انتظار

No comments:

Post a Comment